شبهاي خوابـــــــــــــــــــ...گاه

دانشجویان اَبـهـــــَر!

ساجی انیشتن

توجه !                           توجه !

 

برگه ی امتحان ساجی انیشتن لو رفت!!!!!!!!!

ببینید و الهام بگیرید که ساجی با چه مشقتی امتحان میده!!!!!!!!

.

.

.

 

ساجی

 

همشو خودم نوشته بودما بدون تقلب و الهام غیبی!!!!!

مخو حال کردین!!!!!!!!

پ.ن: این عکس ایده ی خودم نیست فقط دیدم خیلی شبیه برگه ی امتحان خودمه خواستم به باهوش بودن این بنده اطمینان حاصل فرمایید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 19:58  توسط ساجده  | 

بارون،سخت نيازمند دعاي شما

هومممممم آخرشم آپ نكرد ساجي

اشكالي نداره  

الان من يه آدم بدبختي ام كه از پس فردا امتحانام شروع ميشه و هيچي نخوندم.

نمي دونم چه حسي ميشه داشت وقتي مي دوني تا دو روز ديگه مي برنت يه جا كه زجر كشت كنن

دقت كردين چقدر بي حالم؟از اونجايي كه خيلي آدم جوگيري هستم الان آهنگ "بي تو" سياوش قميشي رو گذاشتم اينجوري شدم.

هوممممم

چطوره يه آهنگ بندري بذارم هايپر بشم؟ولش كن با اين اوضاع امتحانا همين حال بهتره

آخه انصافه؟۴ تا امتحانِ سخت،تو سه روزِ پشت سر هم!دو تاش تو يه روزه!!!

در هر صورت از همه دوستان،آشنايان،و بستگانه اين "مُتوفاي تا چند روزِ آينده" طلب دعاي خير دارم،اميد است با دعاي شما عزيزان اين درس هاي نكبتي پاس شوند و تابستان بنده،زهرمارم نشود٬من رفتم.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~      

پ.ن:راستي احتمالا كل دو هفته ي امتحانارو ابهر مي مونم،تا روزِ آزادی خدا حافظتون.


سلام به همگي،من برگشتم،خسته و داغان!!!(منظور همون داغون هست).

بالاخره شر اين امتحانا كنده شد،فكر مي كردم برم ابهر،شهيدِ راه امتحانات ميشم اما جانباز شدم!شَل و پَل شدم و رو به موتم ولي هنوز نمردم!يعني هر چي از سختي اين دو هفته بگم كم گفتم.پس هيچي نميگم.

بابت نظراي محبت آميز و دعاهاتون خيلي خيلي ازتون ممنونم مهربونا،اميدوارم همتون سرزنده و سلامت باشيد،سر مي زنم بهتون.

 پ.ن:آقاي وصله وبتون چي شد؟ ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 11:1  توسط باران  | 

فكر كن آدم كلاس ساعت 2ش رو خواب بمونه!!!

 من موندم       فكر كنم ۲ يا ۳ بار

نخنــــــــــــــــــــــد

خب بخند

امممم بايد برم از اين ساعت جدبدااااا تهيه كنم كه وقتي خواستم آلارمشو خاموش كنم سه متر بپرم بالا بلكه بيدار شم.

والّا شکلک های خانـومی

 

پ.ن: ساجي يادته وقتي ساعت ۲:۱۵ بعد از ظهر از خواب پریدم گفتم وااااااااي خواب موندم كلاسممممممم،چقدر بهم خنديدي؟ خدمتت مي رسم،اون دنيا بايد جواب بدي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 1:35  توسط باران  | 

خاطرات خوندني ... مون

۹۰/۰۳/۰۸

امشب باز بهاره و ساجي پيش هم،روي تخت زهرا نشسته بودنشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

و باز طبق معمول تو سر و كله هم مي زدن!يهو ساجي برگشته به بهاره ميگه هركي باخت بياد اين وسط چهار دست و پا راه بره بگه عر عر،قبوله؟...!!! اون يكي هم سوارش بشه.

بعد بهاره مي گفت نه من قبول ندارم،حالا از ساجي اصرارو از بهار انكار!آخرش ساجي پا شده اومده از روي تختش كه بالاي تخت من باشه لباسشو برداشته(لباسي كه ۲-۳روز پيش خريده بود براي مهمونيشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے) گوشه لباسشو نشونِ من ميده ميگه باران اين پاپيونه يا گُله؟من با يه نگاه گفتم پاپيونه

بنده خدا انگار برق گرفتش(دانشجوي برق هم كه هست خداي نكردهشکلک های خانـومی)زود پريده جلوي نگار ميگه اين پاپيونه؟؟نگار هم گفت آره ديگه!حالا از اون ور اون يكي تُرك(زهرا) هي بلند بلند ميگه گُلـه گُلـه(جالب اينجا بود دو تا ترك داريم تو اتاق،هر دو مصمم مي گفتن گله)

وااااااي من و بهاره و نگار گير داده بوديم به ساجده كه زود باش عر عر كن،بدووووووو،بدو بيا وسط عر عر كن باختي،اينم تا مرز سكته رفته بود هي داد مي زد:اين گلُــــــــــــــــه پاپيون نيــــــــــــست(دقيقا همين شكلي بود)جييييييغ داددددد،منم بهش مي گفتم بابا يه عرعرِ ناقابله ديگه،برو وسط انقدر خون خودتو كثيف نكن،مررررررده بوديم از خنده،مثل اسپندِ رو آتيش بالا پايين مي پريد.

حالا جدي انگار يه گلي بود كه شكل پاپيون درستش كرده بودن،دقيق مشخص نبود چيه!اما شكل ظاهريش كاملا شكل يه پاپيون بود.

آخرشم عــَر عــَر نَكَرررررد!(پيشنهاد خودش بود خب)

نيم ساعت بعد:

نگار داشت ۲ تا مسجد نقاشي مي كردشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے (خودشون بهش ميگن راندو!)بعد دو تا مسجد رو،دو نوع رنگ آميزي متفاوت كرد،ديديم ساجي زُل زده به كاراي نگار و خيلي عميق و متفكرانه نگاه مي كنه،يهوووووو:

ساجي:چقدر جالبه كه هركسي يه مدل رنگ مي كنه!!!

باران:از سخنان گوهربار و فيلسوفانه يك تُرك!!!!!!!!

(تورو قرآن هم اتاقي مارو نگا،خب مي خواستي ۲۰ نفر آدم همه يه جور رنگ كنن؟جوك ميگه به خدا)

يك ساعت بعد:

چاي درست كردمكه با كيك بخوريم(مثل هر شب)،۵ نفر بوديم ولي ۴ تا ليوان تميز داشتيم.بعد يه ليوان هست مال زهرا،از اول ترم قاشق چنگالارو كه مي شوريم مي ذاريم تو اونشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے .بهاره اونو برداشت كه ليوانا ۵ تا بشه،چنگالي كه توش بود رو درآورد،وااااااي يهو ديديم بهاره قرمززز شد...

بهاره:ببين توروخدااااااكي با اين نوشابه خورده؟؟؟!!!!!!!!!! توش و دور لبش پر از لك نوشابســـــــــتتتتتتت 

حالا فكر كن ما يه ترمه داريم قاشق چنگالارو مي شوريم مي ذاريم تو اين!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 0:44  توسط باران  | 

يه روزي جزوه ي سازه بتني بود ...

فقط مي خوام اثر هنري يك عدد زهرا رو ببينيد! از خواب ناز پا شده كشون كشون رفته سر كلاس(اونم كلاس بتن!) اينارو كشيده برداشته آورده!!! 

اينارو تو خوابگاهم مي تونستي بكشي خب زهراشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے عاشِقِتَـــــــــــــــــم

 لينك عكس

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 2:12  توسط باران  | 

داستان ماکارونی و دوستان....!!!!!!

دقیقا خاطر مبارکم نیست ترم اول بودیم یا دوم..!!!!!!!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے بهار بود یا زمستون....!!!!!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

خلاصه یکی از اون شب های قشنگ خوابگاهی که من و بهار جوونی و باران جوونیشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےدور هم جمع بودیم غذای خوشمزه ی هفتگی مون ماکارونی جووووونیشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےرو دم گذاشته بودیم....و به شکم صابون زده منتظر پختنش شدیم!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

خلاصه بساط غیبت هم فراهم بودو بحث شیرین همیشگی رو داشتیم میکردیم....(بهاره و باران شیطون خودتون میدونین کدوم بحث رو میگم)

که ناگهان در به صدا در امد....!!!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

ما همگی هاج و واج یعنی کی میتونه باشه!!!!!!!!داد زدیم بفرمییییون

در باز شد و نگاه مبارکمان به بچه های با حال و با مرام واحد ۷ روشن شد...!!!!!!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

همه ی واحد ریختن توو اتاقمون ماشالله اونقد زیاد بودن که تموم نمیشدن که...!!!!!!

ماهم هاج و واج چه عجب!!!!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےآفتاب از کجا در اومده مهربون شدین و همگی اومدین؟شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

بچه ها:غرض از مزاحمت اومدیم یه سری بهتون بزنیم و یه حالی بپرسیم و زووودی بریم!!!(به کلمه ی زود دقت کنین)شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

اولش کلی تحویلشون گرفتیمو بساط پذیرایی هم براشون فراهم کردیم شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے واز قضا پفک هم داشتیم و گذاشتیم وسط شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےوهمگی شروع کردیم به صحبت کردن از هر دری که شما توو مخیله تون هم نمیگنجد سخن گفتیم.

ماکارونی هم آماده شد و ته گرفت ولی اینا.... رفتنی نبودن که نبودن!!!!!!!!!!!شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

کم کم دیگه روده و معده و همه ی بند و بساط داخلی مون درگیر شدنو منو باران و بهاره داشتیم با ایما و اشارهبه هم میفهموندین بابا گشنمونه پس کی میرن  اینا!!!

ساعت ۱۲ شدو دیگه فک کنم فهمیده بودن که ما خسته شدیم هی یه یا اللهی میگفتن که ما بریم دیگه مزاحمتون نمیشیمما هم یه تعارف کوووچووولو میکردیم نه حالا هستینشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےو اونا هم گل از گلشون میشکفت و بحث جدیدو شروع میکردن.ماشالله فک نبود که....شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

تا اینکه من مثل هرروز که وقتی بهم غذا نمیرسه از حال میرمSmiley... بیهوش رو تخت خودم افتادم و دست و پام از تخت آویزون شد...شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

بهاره و باران هم با صدای بلند میگفتن بیچاره ساجی رو نگاه طفلکی گشنشه بیهوش شدهSmiley(یعنی بابا ملت بفهمین ما شام نخوردیمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے)

تا بلاخره وقتی غذا از دهن  افتاد و اشتهای ما کور شد ساعت ۱ بامداد!!!!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےرفع زحمت کردن و ما هم انگار به زندگی برگشتیم و بدو بدو سمت قابلمه حمله ور شدیم.شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

نتیجه ی اخلاقی: تعارف نکنین حتی یه ذره!!!!!!!!!!!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 www.3jokes.com - عکس، کلیپ، جوک، SMS

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 21:21  توسط ساجده  | 

ما نمي دونستيم آلوچه هم بهش مي گن ...

چند وقت پيشا تو راه ابهر-تهران،باز با بهاره عوارضي قزوين پياده شديم كه كرانچي فلفلي و شكلات بخريم!Cheerleader

خريدمونو كرديم،۱۰۰ تومن اضافه داده بوديم به فروشنده،داشتيم برمي گشتيم يهو ديديم داره داد مي زنه:خانم،خانممممممم،بيا بقيشو آلوچه ببر!

من و بهار به هم نگاه كرديم،واه آلوچه؟شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےآلوچه نداره كه اصلاBegging،چي ميگه؟!اونم هي داد و بيــــــداد كه بياين بقيشو بهتون آلوچه بدم،برگشتيم ديديم گوجه سبزارو ميگه!!!ezpi_shocked.gif

چهار تا گوجه سبز گذاشته كف دست من،منم هاج و واج داشتم بهشون نگاه مي كردمbambino2.gif،گفتم اينارو چه جوري بخوريم؟!(منظورم اين بود كه كثيفه بايد بشوريم)

فروشنده برگشته خيلي حق به جانب ميگه:آلوچه رو چه جوري مي خورن؟؟!شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 

پ.ن:هفته بعدش اتوبوس همون جا كنار دكه همون فروشنده وايساده بود،بهاره اشاره كرد به سمت گوجه سبزاش گفت اِاِاِاِاِ باران آلوچـــــــــه،منم زدم زير خنده گفتم آرهههههه آلوچه دارهههههه،Happy Danceبه به آلوچـــــه،هي داشتيم آلوچه آلوچه مي كرديم

يهو شاگرد شوفر سرويسمون كه خيلي آقاي خوب و مهربونيه برگشت گفت:آلوچه مي خواين؟برم براتون بگيرم؟!

                                        ~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ.ن۲:بابا مگه به اين خوراكي غير بهداشتي ها كه بچه ها مي خورن،تيره رنگه و تو بسته هاي مربعي،همونا كه قبلا ۵۰ تومن بود الان صد تومنه نميگن آلوچــــــه؟تازه دو نوعم داره،معمولي و جنگلي!اينا گوجه سبزه به خدا!

فكر كنم تو كل ايران فقط اهالي تهران به اينا ميگن گوجه سبز،آره؟!بقيه ميگن آلوچه آيا؟عجب كشف بزرگي كردم:-@

نه جدآ كيا به گوجه سبز ميگن آلوچه؟هدف آمار گيريه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 23:39  توسط باران  | 

اولین پست ساجی جووون

يحتمل سلام عليكم ، خوبين شما؟

الحمدلله

اِ!!!! خوب نيستين؟ استغرفورلله چرا؟

هييييي ما ميگذرونيم

يحتمل از قبيل اين گونه سوالات كه از بنده پرسيده شد :

كجايي؟

زنده اي؟Smiley

مُردي؟

دلمون تنگ شد!

و ...

البته همشون تخيلي بود و رويايي

چون اين اولين پستمه ولي انشالله وتعلي تا چند دقيقه ي اينده از اينجور نظرات مشاهده ميشود....

باران و بهار و نگار و زهرا جووووووووووني Smileyامروز منو تهنا گذاشتن و منم مثل هميشه تنهام و توو سايت خوابگاه دارم شعر دلم ميخواد به تكانتپه!!!!!!!!! برگردمو زمزمه ميكنم....Smiley

غرض از نوشتن اين پست عرض سلام و غافلگير كردن باران جوووووونم بود كه حاصل شد!

بعدا خاطره هاي قشنگمونو در معرض نمايش ميگذارم...

اگه ميخواين چهره ي نااااز منو ببينين به پايين مراجعه كنيید

.

.

.

.

 

 هی هی هوووووو دالی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 20:57  توسط ساجده  | 

سوتي در حد چيز

رو به روي دانشگاه ما،يعني دانشگاه آزاد،يه باشگاه سواركاري هست،در اين حد كه هر وقت دو نفرو با اسب مي بينيم دارن رد ميشن اصلا تعجب نمي كنيم!

سه شنبه اين هفته من و بهاره جونمتو سرويس بوديم،آقا مجيدم راننده بود!البته سرويس،سرويس پاشاييه ها(اينارو نوشتم كه بعدا يادمون بياد)

اتوبوس شروع به حركت كرد،انگار رو دورِ slow motion بود،با سرعت ۱۵ كيلومتر بر ساعت مي روند،بهاره اشاره كرد به سمت چپمون(كه رو به روي دانشگاه ميشه)گفت:اينجا همون باشگاه سواركاريه ست؟من با ذوق گفتم آرههههه،اون ساختمونارو مي بيني شيرووني داره؟اونا اصطبلــــــهYahالان كلي اسب توشــــــــه.هردو با هم گفتيم آخـــــــــــــــي،آخخخخخخخييييييييييي اصطبله،يه عالمه اسب اون توئــــــــــه،همينطور كه ما داشتيم ابراز احساسات مي كرديم،سرويسم رو دور كند داشت پيچ رو دور مي زد،يهو يه تابلوي بزرگ اومد جلوي چشمامون:دانشگاه پيام نور،واحــــد ابهـــــــــــــــر!!!

 

پي نوشت:به هيچ وجه قصد توهين به دانشجوهاي نازنين پيام نور ابهر رو نداشتم،مي خواستم ميزان شوت بودن خودمونو نشون بدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 4:3  توسط باران  | 

ماجراي كوه رفتن

اين بار كه رفته بوديم ابهر قرار گذاشته بوديم اين هفته رو بمونيم و برنگرديم خونه،اونم فقط به خاطر "ساجي".البته بهاره رفت،من بودم و ساجي و نگار و زهرا.شب بود،دور هم تو اتاق نشسته بوديم كه يكي در زد،طبق معمول جيغ زديم بفرماييييييييين؟يه دختره اومد تو گفت بچه ها خوابگاه براي چهارشنبه برنامه كوه گذاشته،اگه ميايد اسمتونو بنويسمHairdo،ما يه نگاه به هم انداختيم گفتيم بريــــــــــم؟خوش مي گذره هااااااااشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے ،خلاصه يكي موافق و يكي مخالف،آخر سر قرار شد كه بريم،اسممونو نوشتيم و رفتتتتتت تا چهارشنبه

شب چهارشنبه بود همه بيداااااااار،بابا بگيريد بخوابيد Nightناسلامتي فردا ۶ صبح بايد بيدار شيم بريم كوووه!اما نمي دونم چرا ما آدم نميشيم،هويجورييييييييي هي بيدااااااار،تازه آخرشم كه چراغو خاموش كرديم تا يك ساعت خوابمون نبرد!!اگه گفتيد ساعت چند خوابيديم؟بله درست حدس زديد،ساعت 4:30 صبح!!!

صبح شد ساعت زنگ زد،هيچكي باورش نمي شد،من بيدار شدم!!!!!!!نگارم بيدار شده بود،ولي اون دو تا خوشخواب همچنان در خواب ناز به سر مي بردن!زهرا و ساجي رو ميگم.من و نگارHippieHippieبسيج شديم كه طي يك عمليات انتحاريبا رمز يا زهرا اين دو تا رو بيدار كنيم،چشمتون روز بد نبينه،مگه بيدار مي شدن؟؟ديگه من و نگار خودمونو به در و ديوار مي كوبيديم از دست اينا،از هر روشي براي بيدار كردنشون استفاده كرديم،حالا من لازم مي دونم نگم چه روش هاييخلاصه بيدار شديم ديديم به به هوا چه سرده،ديروزشم كلي بارون اومده بود،ما مونده بوديم لنگ در هوا كه بريم يا نريمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے .ديگه عزممونو جزم كرديم گفتيم يا شانس و يا اقبال،ميريم بالاخره يه چيزي ميشه ديگه!قرار روبه روي مسجد دانشگاه بود،همگي حاضر شديم و پيش به سوي مسجد.شايد باور نكنين ولي بيخدا پرنده پر نمي زد تو دانشگاه،ما مصمم شروع به حركت كرده و طي مسير خوابگاه تا مسجد كلي به كله پوك بودن خودمون خنديديم و از قيافه هاي عتيقمون فيلم گرفتيم.بلــــــــــه،رسيديم دم در مسجد بگيد چي ديديم؟بهمون ثابت شد كه از ما خنگول تر تو دانشگاه وجود نداره،چون در مسجد قفل بود و تا شعاع يك كيلومتري آن جنبنده اي جز ما چهار تا (.......) وجود نداشت.نمي دونستيم بخنديم يا گريه كنيم،هوا هم سرررررد،تنها كاري كه مي شد كرد اين بود كه بخنديم تا بيشتر از اين ضايع نشيم.كوله بارمونو برداشتيم و به سمت در ورودي دانشگاه حركت كرديم،تو انتظامات دم در چند تا آقاي نسبتا محترم بودن كه با لبخند تمسخرآميزي مارو نگاه مي كردنو ما هم شادمان مي گفتيم ما مي خوايم بريم كوووووهگفتن بريد از نقليه بپرسيد اين برنامه اصلا هماهنگ شده يا نه؟رفتيم نقليه.پرسيديم گفتن بله و كور سوي اميدي در دل ما روشن شد.دوباره به طرف مسجد برگشتيم و منتظر شديم تا در باز شد،رفتيم طبقه بالا،كانون گرآن و عترت،چيه؟تعجب نكنيدشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے چون آنجا تركستان است و به ما گفته بودن بريد كانون گرآن(قرآن) و عترت.رفتيم نشستيم و منتظررر27cd84fd58b570baed692a24169bc74a.gif،حالا مگه جز ما كسي ميومد؟ما 4 تا بوديم و يك دختر نازنين ديگه كه نمي دونم مي خواست دل ما نشكنه كه اومده بود؟يا چيز ديگه،هي صبر كرديم هيچكي نيومد،آخرش قرار شد خودمون بريم!!!فكر كننننننننننن،برنامه كوه با حضور بچه هاي اتاق 27!!!Happy Danceاختصاصي شده بود،ما هم جو گرفته بودمون به همه مي گفتيم دانشجوهاي ممتاز دانشگاهو دارن مي برن كوه

رفتيم سوار يه ون سفيد شديم،به تعداد شركت كنندگان در اردو مسئولين هم تشريف داشتن،5 به 5 بوديم!!!جاتون خالي خانم بابايي هم بودبعدش هي پسرا ميومدن از كنار اتوبوس رد مي شدن ما مي گفتيم بفرماييد بالاااااااا،به خدا بدون شما نميــــــــشه(البته يه جوري كه نشنون)

هي مسخره بازي در آورديم و راهي شديم،رسيديم و از يه كوه بالا رفتيمyodelsmiley.gif : 105 par 99 pixels.،خنديديم و رقصيديم،خيلي خوش گذشت،وقتي هم كه پايين اومديم يه صبحانه عالي خورديم،مهمون دانشگاه!!خيلي روز خوبي بود،راستي يادم رفت بگم ساجي از اول تا آخرش خواب بود،انقدر كه تو همه عكسا اخم كرده بود و ما چقدر بعدا به عكسامون خنديديم.

"عكس كفشامون قبل و بعد از رفتن به كوه"

 قبل از عمل :

 

 

بعد از عمل: 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 22:36  توسط باران  |